|
|
|
|
|
این روزها مشغول مطالعه کتاب های گوناگونی هستم٬ چون از لحاظ کاری٬ به اصطلاح سرم خلوت است و به یمن و برکت تحریم ها از این هم کمتر خواهد شد طوری که تا یکماه دیگر باید بار و بنه را ببندیم و جای دیگری اتراق کنیم٬ هر چند تازه باید دست به دامان هر کس و ناکسی شوم تا بتوانم موقعیت جدید شغلی برای خودم ایجاد کنم. روزهای سختی در انتظار هست اما چه باک٬ که موشک قدرتمندی ساخته ایم که می تواند پشت امپریالیسم و استکبار جهانی را بلرزاند و روزی همچون شب سیاه برایشان ورق بزند. دلخوشیم که هنوز نطنزمان نه به طنز٬ که به صورت جدی موی دماغ ایادی شیطانی گردیده ،به طوری که حاضرند بسته بسته به ما پیشنهاد باج و رشوه بدهند غافل از اینکه «شرعا و عرفا» از پذیرفتن بسته های رشوه معذوریم ..... بگذریم همکارم صدایم میزند و می گوید : ول کن این کتاب ها را به فکر پول باش و شکم ، زندگی همین هاست نگاهش می کنم چهره اش را به دقت بررسی می کنم میخکوب می شوم چرا تاکنون متوجه نشده ام ،بینی بزرگی شبیه خرطوم فیل ،گوشهایی شبیه دراز گوش، دندانهایی شبیه اسب (البته از نوع پیشکش اش)، چشمانی به مانند گربه و هیکلی به سان فیل ترس برم میدارد اما سریع بر خودم مسلط می شوم سرم را تکان می دهم تا هم از شوک خارج شوم و هم تاسفم را ابراز کنم با صدای بلند می گویم:من نمی توانم مانند حیوان ها زندگی کنم نمی توانم نمی توانم ... |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه پانزدهم مرداد 1387ساعت 12:13 توسط سایه
|
|
||
|
|
|
|
|
مدتی این مثنوی تاخیر شد*مهلتی بایست تا خون شیر شد |
||
|
+
نوشته شده در جمعه یازدهم مرداد 1387ساعت 17:35 توسط سایه
|
|
||
|
|
|
|
|
از دور جمعیتی را می دیدی که آنسوی خیابان ایستاده اند . گویا نظاره گر تعزیه ای هستند . ناخودآگاه من هم به سوی آنها کشیده شدم. وقتی نزدیک شدم نمایشی در کار نبود در حقیقت یک تراژدی واقعی را به چشم دیدم . مردی حدودا پنجاه ساله با موهای ژولیده و سرو وضعی اسفناک در کنار پیاده رو خوابیده بود. مگس ها مهمان تن و بدنش بودند ابتدا فکر کردم که مرده است اما دستش به آرامی بلند شد و مگس های روی صورتش را به کناری راند. به هر صورت لحظه های آخر عمرش را نفس می کشید در میان جمعیت شخصی که آشکار بود دوستی ای با او داشته با بغض به جمعیتی که فقط نظاره گر بودند با صدای بلند گفت: یک طرف بدنش فلج شده و از کار افتاده است. با خانواده اش تماس گرفتم پسرش با تندی جواب داد به ما هیچ ربطی ندارد. بگذار بمیرد دیگر هم با ما تماس نگیر... . آرام از جمعیت جدا شدم و با خودم فکر کردم دست بیرحم حوادث او را چنین اسیر اعتیاد و آواره کوچه و خیابان کرده است . او نیز روزی به امید فردای بهتر تلاش کرده عشق ورزیده تشکیل خانواده داده و بچه دار شده است. چه بسا راحتی امروز فرزاندانش مدیون سختی ها و تلاش های بی وقفه او بوده است. اما اینک چنین بی پناه و بی یاور که حتی خویشانش او را از خود طرد کرده اند. هنگامی که خویشانت چنین تو را از خود برانند چشم امید به سوی دیگران داشتن غلط است. من از او می نویسم برای اینکه حرفی برای گفتن داشته باشم دوستم فیلمی از او تهیه می کند برای اینکه جشنواره ای می اندیشد و دیگران هم ترحم نثارش می کنند تا نشان دهند انسانهای دلرحمی هستند. از چه کسی باید انتظار کمک داشت ...؟ |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه هفدهم اردیبهشت 1386ساعت 17:24 توسط سایه
|
|
||
|
|
|
|
|
اخیرا رییس جمهور محبوب ما در سخنرانی غرای خود ضمن حمایت از طرح مبارزه با بد حجابی اعلام داشتند : دشمن ( کلمه ای که سالهاست به خوبی با آن آشناییم و مثل خوره به جانمان افتاده و ول کنمان نیست) یه عده جوان را با ظاهر نه چندان مناسب به خیابانها می فرستد ! و بعد از اینکه پلیس به جلب آنها اقدام می نماید فریاد سر می دهند که پلیس با جوانان برخورد داشته است. وقتی خوب به جمله ایراد شده فکر کردم نکند که برادر من که سالها با همین ظاهر نامناسب و به طور کلی با ظاهر آراسته به خیابان می رفته یکی از همان مزدورهای دشمن عفلقی باشد. نکند که این نیم وجبی از سیا پول می گیرد و ما خبر نداریم . اصلا این پولها را چه می کند . من متوجه می شدم که بعضی شب ها که به خانه بر می گشت وقتی از او می پرسیدیم شام خورده ای جواب می داد آره یه چیزای خوردم با استفاده از همان پولهای دشمن مشغول صرف شام بوده و یاهنگامی که یواشکی با تلفن به مدت طولانی صحبت می کرده داشته اطلاعات مملکت و از همه بدتر اطلاعات خصوصی خانواده رو لو میداده است و دستورات جدید را دریافت میکرده ( چون بلافاصله در یکی از این روزها پس از اتمام مکالمه برای تغییر مدل لباس و موهایش به خیابان رفته بود). بیشتر که به این مسایل پرداختم نگاهم متوجه دختران و پسران همسایه هایمان شد و وحشت زده از خودم پرسیدم: ای وای ما چقدر در این محله یمان جاسوس و مزدور اجنبی داریم . این نیم وجبی ها چطور توانستند سالهای سال اینگونه خاموش و مرموزانه ایادی دشمن شیطان صفت باشند و سعی کنند به اسم جوانان آب به آسیاب دشمن بریزند. طبق قانون عرفی هر حکومتی سزای مزدوران و جاسوسان مرگ است پس ما باید بدون احساس و در جهت دفاع از دین و میهن سعی کنیم این ایادی دشمن را از صفحه روزگار پاک کنیم. تا دلمان هم بخواهد آیه و حدیث در این مورد زیاد داریم اما چگونه ؟ . پیشنهاد من این است که کما فی السابق آگاهانه مقدار بیشتری کرک و کریستال و حشیش و هرویین در دسترسشان قرار دهیم و آنها را به حال خود واگذاریم و یا ترغیبشان کنیم تا هم زمینه از بین بردنشان را مهیا کرده و هم به تکلیف میهنی دینی خود عمل نماییم. باشد که مایه عبرتی برای بقیه مزدوران و مزوران باشد. |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه دهم اردیبهشت 1386ساعت 10:43 توسط سایه
|
|
||
|
|
|
|
|
برخیز که میرود زمستان بگشای در سرای بستان نارنج و بنفشه بر طبق نه منقل بگذار در شبستان وین پرده بگوی تا به یک بار زحمت ببرد ز پیش ایوان برخیز که باد صبح نوروز در باغچه میکند گل افشان خاموشی بلبلان مشتاق در موسم گل ندارد امکان آواز دهل نهان نماند در زیر گلیم و عشق پنهان بوی گل بامداد نوروز و آواز خوش هزاردستان بس جامه فروختست و دستار بس خانه که سوختست و دکان ما را سر دوست بر کنارست آنک سر دشمنان و سندان چشمی که به دوست برکند دوست بر هم ننهد ز تیرباران «سعدی» چو به میوه میرسد دست سهلست جفای بوستانبان هر چند زندگی آمیخته ای از پستی و فراز است ، هر چند دنیا این عروس هزار داماد به کس وفا نمی کند ، هر چند دلهامان شکسته است ، اما نعمت زندگی فقط یک بار عطا شده . قدر لحظه ها را بدانیم و با روی گشاده به استقبال بهار برویم. نوروز بر همه انسانها مبارک |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه دوم فروردین 1386ساعت 6:14 توسط سایه
|
|
||
|
|
|
|
|
عموی جوان من هم از دنیا رفت، به راحتی نوشتن و بیان همین کلمات، نه به سختی به دنیا آمدنش و نه به سختی 43 سال زندگی و جان کندنش. صبح روز عاشورا ساعت 10 با صدای گریه های ممتدی از خواب بیدار شدم قرار بود امروز به همراه خاله و بچه هایش برای مراسم عاشورا به خیابان برویم . هنگامی که بیدار شدم چشم همه پر از اشک بود و خواهرم یک بند گریه می کرد از مادرم سوال کردم چه شده غمگین جواب داد: عمویت الان بیمارستان هست و حالش خوب نیست مثلا می خواست مرا شوکه نکند ولی تا ته خط را خواندم و بی حال بر روی زمین نشستم قابل باور نبود ولی حقیقت داشت . مرگ همیشه حقیقتی است که متاسفانه هنوز در باور ما نمی گنجد یعنی عبرتی از مرگ اطرفیان نگرفته ایم. سالهاست که توانستیم از طریق تجربه، در روابط و عملکرد دوباره یمان تجدید نظر کنیم اما چرا هنوز نتوانستیم با واقعیتی به نام مرگ کنار بیاییم و معنای زندگی را از مرگ بیاموزیم. باری به هر جهت هنوز زندگی ادامه دارد و آفتاب بی وقفه طلوع می کند و هوا پر از اکسیژن است و به طور کلی ابر و باد و مه و خورشید و فلک در کارند. اما هنوز به خود می گویم کاش کاش قدرش را بهتر می دانستم . طبق معمول مراسم او نیز مثل تمامی مراسمات با شکوه برگزار شد با آن ابهتی که در طول زندگیش به چشم ندیده بود جسد بی جانش را به خاک سپردند . اما من هنوز من در شوک ناگهانی این خبر هستم ... بیا تاقدر یکدیگر بدانیم که تا ناگه زیکدیگر نمانیم غرض ها تیره دارد دوستی را غرض ها را چرا از دل نرانیم کریمان جان فدای دوست کردند سگی بگذار ماهم مردمانیم چو بعد مرگ خواهی آشتی کرد همه عمر از غمت در امتحانیم کنون پندار مردم اشتی کن که در تسلیم ما چون مردگانیم گهی خوشدل شوی از من که میرم چرا مرده پرست و خصم جانیم چو برگورم بخواهی بوسه دادن رخم را بوسه ده کاکنون همانیم |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم بهمن 1385ساعت 9:51 توسط سایه
|
|
||
|
|
|
|
|
حسین آقا، بقال محله ماست. البته ایشان هم جوان هستند و هم سوپر مارکت بزرگی دارند که از شیر مرغ تا جان آدمیزاد در آن پیدا می شود، ولی طبق لقب سنتی ای که پیرزن های محل به او داده اند همه او را به نام حسین آقای بقال می شناسند .چندین سال پیش مدتی را برای کار در ژاپن گذراند، راست و دروغش را نمیدانم ولی می گفتند آنجا کارش سوزاندن مرده ها بوده است. یکبار برادر کوچکم گفت:« می گویند توی ژاپن وقتی مرده ها را می سوزانند اگه در حین سوختن صدای تق و توق از جسد بلند شود به معنی آرامش مرده و نشانه اعمال نیک او در زندگیش بوده است و خانواده شخص مرده به مرده سوز ها (یعنی اشخاصی که مرده ها را می سوزانند مثل همین حسین آقا)به دلیل این اتفاق فرخنده پولی یا انعامی می دهند.حسین آقا بعد از مدتی که فهمید جریان ازچه قرار است ترقه در لابلای جسدها پنهان می کرده تا پول بیشتری نصیبش شود». به هر حال بعد از برگشتن به ایران با پولهای که آنجا به دست آورد به نان و نوائی رسید و این سوپر مارکت نیز مزد کار او در ژاپن بوده است .اما این انسان بویی از انصاف نبرده و گرانفروشی و کم فروشی و انحصار بعضی اقلام کوپنی را در کارنامه سیاه اش ثبت نموده است و پیرزنهای که نمی توانند طی مسافت کنند مجبورند این آدم را تحمل کنند. چند سال پیش درست درجریان فعالیت های انتخاباتی مجلس خواهر کوچکم رابرای خرید ماست به مغازه اش فرستادیم .موقعی که خواهرم برگشت در یک دستش ظرف ماست و در دست دیگرش دو پوستر انتخاباتی از یک کاندیدای مجلس بود.ماست را از دستش گرفتم و با اشاره به پوسترها پرسیدم:«اینها چیست» جواب داد:«حسین آقا پول خرد (صد تومانی) نداشت اما به جایش دو تا پوستر( به قیمت هر کدام 50 تومان) به من داده است». روز دیگر که به مغازه اش رفتم به او گفتم:« آخر مرد حسابی . به ستاد انتخاباتی هر کاندیدا که بروی بدون منت کیلو کیلو پوستر مجانی به تو می دهند و التماست می کنند، بعد شما آمدید این پوسترها را می فروشید؟ لااقل آدامسی چیپسی پفکی به این بچه می دادید». می خندد و می گوید :« حالا گذشت، این که ناراحتی ندارد بیا چند تا آدامس می خواهی.!». هر سال عاشورا حسین آقا با لباسهای سرتا پا مشکی ، پا برهنه، بر سرزنان و اشک ریزان در میان جمع حاضرمی شود و سفره حضرت عباس راه می اندازد.یکباربعدازعاشورا که صدایش گرفته بود و چشمهایش پف کرده بود به او گفتم : «نیازی نیست اینجوری خودت را به کشتن بدهی». لبخندی زد و گفت:« مگر نمیدانی هر کس در روز عاشورا برای شهیدان کربلا اشک بریزد تمامی گناهانش بخشوده می شود،توفیقی است این محرم که خداوند به ما عطا کرده تا هر سال گناهانمان را با اشک چشمانمان پاک کنیم».از شنیدن این جمله ترس سرپای وجودم را فرا می گیرد و بر خود می لرزم ،چرا که محرم و عاشورا به جای اینکه مظهر آزادی و آزادگی و انصاف و داد و از خودگذشتی برایشان باشد حکم تبرئه ای بر اعمال وقیح و حق خوری هایشان گردیده است . جمعه شب هفته پیش در خیابان، در پی خستگی شدید، تصمیم گرفتم که مسیر کوتاهی ر ا با تاکسی بپیمایم. کنار دکه ی نوار فروشی ای که نزدیک خیابان قرار داشت منتظر تاکسی ماندم. از بلندگو های دکه نوار عزاداری پخش میشد و مردمی که برای خرید نوارها به آنجا هجوم برده بودند . بالاخره سوار تاکسی شدم . راننده که پسر جوانی بود گفت:« ببینید هنوز چیزی نشده نوار پخش می کنند». جواب دادم:«خوب هر کس سعی می کند استفاده های معنوی و مادی را از این ماه ببرد این بنده خدا هم مثل دیگران ».خندید و گفت:« ما خودمان تکیه داریم، سالهاست که پدرم هر سال ماه محرم تکیه بر پا می کند. پدر من اعتقادی به نذری و پولی که مردم برای امام حسین می دهد ندارد چون فکر می کند می خواهند رشوه به خدا برای برآورده شدن حاجاتشان بدهند. دلیل اینکه ما تکیه را برپا می کنیم تنها دو چیز است: یکی به خاطر اعتفاد و دل خودمان و دیگری به خاطر جوانهایی که حشیش می کشند و سر خیابان می ایستند!!!،چون پدرم اعتقاد دارد بهتر است این جوانها بعد از حشیش کشیدن در تکیه ها به مراسم عزاداری بپردازند تا مزاحم نوامیس مردم شوند و یا به جان همدیگر بیفتند». خنده ام گرفته بود می خواستم از او بپرسم خودت چه؟ آیا شما بهتر از دیگران عمل می کنید که به مقصد رسیده بودیم پیاده شدم و یک هزاری به او دادم .در حالیکه باقی پول را پس می داد گفت:ببخشید من پول خرد ندارم به همین خاطر 500 حساب کردم (کرایه مسیر 200 تومن بود) و بدون اینکه منتظر اعتراض من یا طبق تعارفات معمول (حلالیت) من باشد به سرعت از کنارم دور شد . احتمالا می رفت تا به امور برپا کردن تکیه برای دو روز دیگر بپردازد.به مسیر در پیش رو مانده قدم برداشتم و ناگاه شعر مولانا را در وصف عزاداران عاشورایی به یاد آوردم:
خفته بودستيد تا اکنون شما که کنون جامه دريديد از عزا؟ پس عزا بر خود کنيد ای خفتگان زانک بد مرگيست اين خواب گران چونک ايشان خسرو دين بوده اند وقت شادی شد چو بشکستند بند ورنه ای آگه برو بر خود گری زانک در انکار نقل و محشری بر دل و دين خرابت نوحه کن که نمی بيند جز اين خاک کهن |
||
|
+
نوشته شده در جمعه ششم بهمن 1385ساعت 9:30 توسط سایه
|
|
||
|
|
|
|
|
یک روز به همراه یکی از دوستانم در سلف سرویس شرکتی که به طور موقت بعنوان کارآموز به آنجا رفته بودیم مشغول صرف شام بودیم .دو تن از کارگرانی در کنار میز ما نشسته بودند و با هم مشغول گفتگو بودند، کارگری که گوینده بود به دیگری می گفت : «ما ایرانی ها از هر حیث از دیگران سرتریم و فرهنگی که تک تک ما ایرانیها داریم در هیچ کجای جهان پیدا نمی شود.ما صاحب تمدن چندین هزار ساله هستیم» .در حین صحبتها نگاهش با ما تلاقی کرد و خطاب به ما گفت :« ما شاهی مثل کورش داشتیم که اعلامیه حقوق بشرش در 2500 سال پیش مایه مباهات ماست و هر ایرانی چون صاحب تمدنی قدیمی باید به خودش افتخار کند». در همین موقع چند میز جلوتر دو کارگر بر سر غذا حرفشان شد و با مداخله دوستانشان بلوای در غذاخوری ایجاد کردند که به سختی توانستیم از مهلکه فرار کنیم. بیرون غذاخوری دوباره این دوست جدید را دیدیم و به او گفتم:« منظور شما از ایرانیهای با فرهنگ همین انسانهای بوده که جنگ آنان بر سر لقمه نان تداعی کننده قبایل بدوی نشین در ذهن ما می باشد؟» جواب داد:«نخیر، اینها که مشتی کارگر بیش نیستند، اینها را چه به فرهنگ. دوستم جواب داد:«اینها که کارگرند، آن یکی که بقال است، دیگری خباز است، یکی دیگر بنا هست، پس می شود بفرمایید کشور ما سوای این مردم از چه کسانی تشکیل شده است».در حقیقت مردم سرزمین ما سالهاست که دچار رکود فکری شده اند و انتظار چیزی جز نفس کشیدن و زنده ماندن ندارند. عده ای جز بالیدن به گذشته این سرزمین چیزی برای عرضه در جامعه امروزی در سطح فکری و عملی ندارند و تمام هم و غم آنها نه تنها منجر به ایجاد دوران باشکوه گذشته در تمامی عرصه ها نشده است بلکه به ایجاد یک ناسیونالیستی افراطی و ایده های نژادپرستانه منجر گردیده است . عده ایدیگر با توسل به مکاتب مذهبی، که متاسفانه از حمایت دولتمردان نیز بهره می برند در پی نابودی هویت ملی و تاریخی این سرزمین نه تنها به گذشته که به حال و آینده نیز نمی اندیشند. مردم ما حتی نام اسب شاهان و امامان را به حافظه بلند مدت خود سپرده اند.اما اگر برای نظر سنجی به میان مردم برویم و بپرسیم حقوق یک کارگر در جامعه امروز چیست؟ حقوق یک شهروند چیست؟ آزادی بیان چیست؟ حقوق بشر چیست؟ چند درصد به این سوال پاسخ خواهند داد؟. ما سالهاست که حقوق خود را پایمال نادانی و ناآگاهی خود کرده ایم و چه بسا حق هایی را پایمال سیستم غلط نموده ایم.بسیاری عقیده دارند که این مشکلات ناشی از برخورد حکومت و دولتمردان در جامعه است، اما من اعتقاد ندارم، نه اینکه به طور کلی منکر آن هستم بلکه به این اصل معتقد هستم که هر حکومتی از دل همین جامعه سر برآورده است و در اکثر موارد مطابق با شرایط موجود در جامعه به حیات سیاسی خود ادامه می دهد. مردمی که فکر می کنند سیاست بی پدرو مادر و کثیف است و نباید درباره آن اظهار نظر کرد یا به آن حیطه وارد شد آیا نمی دانند که تاوان سیاست اشتباه دولتمردان را باید خود آنها بپردازند به عنوان مثال امروزه بحث انرژی هسته ای و نوع عملکرد دولتمردان ما که با تهدیدات کشورهای غربی همراه گردیده شرایط دشواری را پیش روی ما قرار داده است، اما تعجب برانگیز ترین حرکت، سکوت مردم ما در برابر این چالش جدی است که چه دولتمردان ایرانی و چه کشورهای غربی را به بهره برداری به نفع ایده های خود از این حرکت ملت وا داشته است . بالاخره ما یا خواهان انرژی هسته ای به قیمت از دست دادن حقوق دیگر خود هستیم و یا بیش از این حاضر به پرداخت تاوان، رویارویی با دیگر کشورها و تحریم نیستیم و منصرف شده ایم پس چرا سکوت پیشه کردیم؟. آیا غیر از این است که هنوز به رشد فکری چه در بعد سیاسی و دیگر ابعاد فکری دست نیافته ایم؟. اگر گذشتگان ما در برابر ما احساس مسئولیت ننموده و راه اشتباه پیمودند، اگر رنج امروزه ما ناشی از عملکرد و انتخاب نادرست پیشینیان است، اما ما باید به یاد داشته باشیم که در برابر فردا و فرزندان این سرزمین مسئولیم و هیچ چیز حتی حماقت فکری نیز عذری برای ما نمی گذارد: ابله چو اندر افتد گوید که بی گناهم بس نیست ای برادر آن ابلهی گناهش |
||
|
+
نوشته شده در جمعه بیست و نهم دی 1385ساعت 11:20 توسط سایه
|
|
||
|
|
|
|
|
این مطلب به درخواست یکی از دوستان، درباره حکم اعدام «نازنین فاتحی» که بواسطه دفاع از خودش مرتکب قتل پسر متجاوزگر شد نوشته شده است. یکی از دوستان برایم تعریف می کرد که در یکی از دانشگاههای غرب کشور قبول شدم و با اینکه با محیط آن جا آشنا نبودم و سن کمی داشتم و همچنین با وجود مسافت طولانی، خودم را راضی کردم که آنجا علاوه بر تحصیل می تواند دوران خوبی برای آشنایی با مردم و آداب و رسومشان باشد و به هر حال تنوعی در زندگی است. وقتی برای ثبت نام به دانشگاه مورد نظر رفتم مصادف با امتحانات شهریور ماه دانشجویان دانشگاه بود دربین دانشجویان، پسری جوان با سر تراشیده ای همراه با یک مامور نیروی انتظامی با دستبند در بین دانشجویان بود که برای امتحان به دانشگاه آمده بود. وقتی علت حضور او را همراه با یک مامور و دستبند از دانشجوی دیگری پرسیدم، جواب داد:« خواهرش را به دلیل داشتن رابطه نامشروع کشته است و خانواده اش هیچ شکایتی که از او ندارند هیچ، بلکه از اینکه پسرشان غیور و متعصب هست به او افتخار می کنند و در حین جریان دادرسی، خانواده او از دادگاه خواسته اند که اجازه دهد به تحصیلاتش ادامه دهد که مورد موافقت قرار گرفته است.» بعدها که در شهر مذکور مستقر شدم از این موارد کم و بیش به گوش ما رسیده بود و هولناک ترین آنها موردی بود که سه برادر بعد از مشکوک ! شدن به خواهرشان سرش را بریده و در شهر می گرداندند تا غیرتشان را به رخ همشهری هایشان بکشند. این خاطرات تلخ هنوز که هنوز است روح مرا می آزارد و مرا به فکر وا میدارد که علت چیست . در جهان امروزی که طرفداران انجمن حمایت از حیوانات با بر پا ساختن انواع و اقسام تظاهرات انزجار خود را از آزار حیوانات وحشی اعلام میدارند براستی چرا در کشور ما قوانین موجود و تفکرات مردسالاری ارزشی برای زن قائل نیست و با این جنس از انسانها همانند اموال و در خوشبینانه ترین حالت مانند برده رفتار می شود. رفتار پدرسالارانه ما ریشه در فرهنگ هزاره ما دارد که می توانیم با مراجعه به کتب به صحت آن پی ببریم : چــو زن راه بـــازار گــیــرد بـــزن وگرنه تو در خانه بنشین چو زن در خـــرمـــی بر سـرایـی بـبـنـد که بـانـگ زن از وی بـرآیـد بـلـند(سعدی) بـسـی کـردند مـردان چــاره سـازی نـدیـدنـد از یـکـی زن راسـت بــازی زنـــان مانـنــد ریـحــان سـفـالـنــد درون سو خبث و بیرون سو جمالند(نظامی) زن و اژدهــا هـر دو در خـاک به جهان پاک ازاین هردو ناپاک به (فردوسی) |
||
|
+
نوشته شده در جمعه بیست و دوم دی 1385ساعت 7:26 توسط سایه
|
|
||
|
|
|
|
|
تقریبا در دوران دبیرستان راه ما از هم جدا شد. ما می خواستیم دکتر شویم و او بدنبال هنر بود . نصیحت دیگران هم در گوشش بی اثر. هر چه به او توضیح می دادند که آخر با هنر کجا می توانی زندگیت را بچرخانی دیگر نصیحت مردم حکایتی بیشتر در گوشش نبود. نه اینکه ما بی علاقه به هنر بودیم اما جرات این را نداشتیم که در مقابل خانواده و درخواست آنها حرفی بزنیم و یا به اصطلاح قد علم کنیم آخر نه دکتر شدیم ونه به رویای هنریمان جامه عمل پوشاندیم و همچنان برایمان رویایی دست نیافتنی ماند. اما او نی را بعنوان ساز اصلی خودش انتخاب کرد و بخاطر گذران زندگی در کارگاه نی سازی مشغول به کارشد. پشتکار عجیبی داشت شاید چون از عشق و علاقه اش نشات می گرفت پنج شنبه شب ها که مهلت استراحتش بود به تمرین نی نوازی می پرداخت نه یک ساعت و دو ساعت، که 10 ساعت تمام، دقیقا تا دمدمه های صبح مشغول بود و خانواده اش نیز به این وضع عادت کرده بودند . در همان کارگاه نی نوازی با تنی چند از استادان بنام این ساز ملکوتی آشنا شد و با تلاش و کوشش افتخار شاگردی مستقیم و غیر مستقیم آنها را داشت. برای من شنونده که در حد خودم آشنایی سطحی با این ساز داشتم نی نوازی قدر شده بود تا جایی که با چند تن از گروههای موسیقی به اجرای برنامه پرداخت . راههای پیشرفت در عالم هنر سخت ولی با پشتکار و عشق سهل است . سه سال پیش برای یک دوره کلاسهای آموزشی قرار بود به سازمان انرژی اتمی تهران بروم او نیز اعلام آمادگی نمود که قرار است برای ادامه نی نوازی به محضر استاد «م» در تهران برود نیمه شب به طرف تهران حرکت کردیم. قرار بود دو هفته بمانیم . صبح هر کدام راهی کلاسهای ویژه و متفاوت خود شدیم و شب به خانه برگشتیم . از درس امروز با استاد «م» گفت و در بین صحبت هایش ناباورانه از وافور نیم متری استاد نیز تعریف کرد و اینکه استاد در حالت نشئه گی چه طور می نواخت . دوره دو هفته ای کلاسها تمام شد و به شهر خودمان بازگشتیم و من غافل از اینکه اعتیاد استاد نیز سرمشقی برای دوستم شده است تا به قول خودش حال و هوای عالم روحانی او را در هنگام نی نوازی دو چندان کند. تفکر غلط او و افراط او در استعمال مواد مخدر و سرمشق قرار دادن رفتار نابهنجار یک استاد موسیقی زمینه های سقوط را برای او فراهم نمود. براستی چرا رفتارهای غلط انسانها در هر مقام و پستی باید سرمشق قرار گیرند یا ما را درباره قضاوت درباره افراد دچار تردید نمایند. آنچه که ما از یک هنرمند انتظار داریم تنها هنر اوست نه زندگی خصوصیش اصولا من کنکاش در زندگی افراد هر چند مشهور باشند را قبول ندارم چون یا سرمشقی غلط برای هواداران می شود و یا به حیثیت آنان لطمه وارد می کند اما در جامعه ما چنان این وضع گسترش پیدا کرده که شخصی مثل محمد خردادیان هم فریادش به آسمان بلند می شود و می گوید: «مردم می خواهند بدانند در زیر لحاف ما چه می گذرد چند سی دی رقص آماده کردیم فقط آنها را نگاه کنید چکار به زندگیمان دارید». آخرین نمونه هم لو رفتن سی دی یکی از بازیگران تلویزیون بود که حیثیت و آبرویش در زیر این کنکاش ها لگد کوب گشت، هر چند که جامعه از نبود یک قانون حسابی در رنج است به یاد دارم که درست یکسال و نیم پیش صدای آمریکا در بخش خبری خود اعلام کرد که یک نوار صوتی از مکالمه نیکول کیدمن و یکی از محافظانش به صورت غیر مجاز لو رفته و شخصی که مکالمه را بدون اجازه ضبط کرده شاید به هشت سال زندان محکوم شود. زندگی یک هنرمند جدای از هنرش همانند دیگر انسانها آمیخته از خطا و احساسات است که نمونه آن دعوای استاد شجریان و مشکاتیان به خاطر مسایل خانوادگی بود که به ورطه هنر نیز کشیده شد طوری که شجریان عکس مشکاتیان را از جلد نوار دستان در چاپ مجدد حذف نمود و مشکاتیان نیز در اقدامی تلافی جویانه عکس شجریان را از کاست دود عود که صاحب امتیاز اثر بود پاک کرد، با این حال هیچ کدام از این کارها به ظاهر بچه گانه از مقام هنری این دو هنرمند و استادان بنام موسیقی ایرانی نمی کاهد و نمی تواند شان هنری آنها را زیر سوال ببرد بلکه از بعد هنری آرزوی هر خواننده یا نوازنده ایست که به جایگاه آنان دست یابد. البته باید به این نکته اعتراف کرد که متاسفانه اخبار خوبی از هنرمندان ایران به خصوص در این برهه از زمان به گوش نمی رسد هنگامی که روزنامه شرق در انتقاد از فیلم فقر و فحشا ساخته مسعود ده نمکی نوشت: «ده نمکی یک معتاد(یوسفعلی میرشکاک) را جلوی دوربین برد تا حرف بزند» ده نمکی در جواب گفت:« چرا شما وقتی از شاملو یا بهنود می نویسید از اعتیاد آنها سخن نمی گویید» و عمق فاجعه را تا حدی رساند که« دراین مملکت هنرمندی را شما پیدا کنید که معتاد نباشد؟.» از چگونگی مرگ ناصر عبدالهی اخبارخوبی نیز به گوش نمی رسد اما هیچ کدام از اینها دلیلی برای پیروی طرفداران یک هنرمند از بعضی رفتارهای غلط زندگی او نمی باشد. دو هفته پیش با همین دوستم که از بستگانم هم می باشد تماس داشتم می گفت: اعتیاد و بیکاری چنان به او فشار آورده است که حاضر است یکی از کلیه هایش را بفروشد و من که از نزدیک شاهد شکوفایی او در عرصه هنر بودم غمگین از سقوط او در ورطه ناکجا آباد زندگی هستم. هر چند او زندگیش را به تفکر غلط خود باخته است: ما اسیر فکر کوته گشته ایم صد فغان از فکر کوتاه و خراب |
||
|
+
نوشته شده در جمعه پانزدهم دی 1385ساعت 10:5 توسط سایه
|
|
||